تبليغاتX
پــــــــــر و ا ز د ر ســــــــــکو ن


پــــــــــر و ا ز د ر ســــــــــکو ن


با هم بیایم دعا کنیم ، خدامون رو صدا کنیم ، که آسمون بباره ، فراونی بیاره

 

ازش بخوایم برامون سنگ تموم بزاره

 

راه های بسته بازشه ، هیچکی غریب نباشه ،صورت و شکل هیچ کس مردم فریب نباشه

 

شفا بده مریض رو خط بزنه ستیز رو ، رو هیچ دیوار و بومی نخونه جغد شومی

 

دعا کنیم رها شن اونا که توی بندن ، از بس نباشه نا اهل زندونا رو ببندن

 

سیا ه وسفید یکرنگ بشن ، زشتی هامون قشنگ بشن ، کویرا آباد بشن اسیرا آزاد بشن

 

خودش میدونه داره هرکسی آرزویی

 

این باشه آرزومون نریزه آبرویی



با سلام به همه دوستای گلم پیشاپیش فرارسیدن سال نو رو به همگی تبریک میگم 


با آرزوی آرامش ، آزادی و آسایش برای همه...

خیلی دوستتون دارم




نوشته شده در ساعت 1:5 توسط مامان ستاره| |

حرف هایی هست برای گفتن،که اگر گوشی نبود نمی گوئیم؛
و حرف هایی هست برای نگفتن،که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند....
و سرمایه های ماورایی هرکس ،حرف هایی ست که برای نگفتن دارد!
حرف هایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمی شوندمگر آن که مخاطب خویش را بیابند .

-شاندل

نوشته شده در ساعت 0:39 توسط مامان ستاره| |

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
...
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

سیمین بهبهانی
نوشته شده در ساعت 17:52 توسط مامان ستاره| |

 

در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود

و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت

من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم

عالى جناب، بهترين دين کدام است؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت

«بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»

دالايى‌لاما کمى درنگ کرد

لبخندى زد و به چشمان من خيره شد

آنگاه گفت:

«بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»

من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:

آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟

او پاسخ داد:

«هر چيز که شما را

دل‌رحم‌تر

فهميده‌تر

مستقل‌تر

بى‌طرف‌تر

بامحبت‌تر

انسان دوست‌تر

با مسئوليت‌تر

و

اخلاقى‌تر

سازد.

دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»

لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم

به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:

دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى

و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى

براى من اهميت ندارد

آنچه براى من اهميت دارد

رفتار تو در خانه

در خانواده

در محل کار

در جامعه

و در کلّ جهان است.

به ياد داشته باشیم

عالم هستى

بازتاب اعمال و افکار ماست

قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک نيست

در روابط انسانى هم صادق است

اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى

اگر بدى کنى، بدى

هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که

براى ديگران نيز همان‌ها را آرزو کنى

شاد بودن، هدف نيست

يک انتخاب است

 

«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»

 

 

لئوناردو باف

پژوهشگر دینی

برزیل

نوشته شده در ساعت 9:34 توسط مامان ستاره| |

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد  که زیباترین قلب را در آن  شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان   در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب  تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان  و  بقیه ی  جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او  برداشته شده  و  تکه هایی  جایگزین  آنها شده  بود.  اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند  و  با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد  اشاره  کرد  و  با خنده  گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم  به نظر  می رسد  اما من هرگز قلبم  را  با قلب تو  عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.  گاهی او  هم  بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند  گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی  بخشیده ام  اما  آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و  بخشی  از  قلب  پیر و زخمی  خود را جای  زخم قلب مرد جوان گذاشت.  مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

برگرفته از کتاب: هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس

نوشته شده در ساعت 8:54 توسط مامان ستاره| |


Design By : Night Skin